تبليغاتX
اسرار نهان
 
 
در این ۲ سال که جاده ها را تجربه می کنم،تجربه جالبی از درک رنگها داشتم.ابان  ماه می دیدم که زمینهای اطراف جاده بنفش شده و گلهای زعفران ،رنگ بنفش را هدیه می دادن،زمستان زمین و کوههای یک دست برف گرفته،رنگ سفید را به رخ می کشد .فروردین زمین یکسره سبز بود و حالا این روزها زمینهای اطراف جاده ،قرمزی خیره کننده شقایقها را به نمایش گذاشته و من حاضر نیستم لحظه ای تصویر توده های قرمز رنگ کنار جاده را از دست بدم.

                 

  نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:18  توسط  آشنا  | 
امروز(جمعه)تویه قبرستون،کنار قبر مامانم نشسته بودم که یهو یه خانومی اومد جلو یه کم باهام حرف زد(متوجه اوضاع نامناسب روحیم شده بود)و بعد خواست یه کاری براش بکنم....کارش این بود که یه تراول ۵۰ هزار تومنی را ازش قبول کنم.از تو ترکیدم و با خودم گفتم امروز همه چی را با هم باید تجربه کنم!اگه می شد با اون تراول مامانم را بخرم یا بعد از ۱۶ سال زنده اش کنم،حتما"اون صدقه را ازش می گرفتم .سعی کردم خیلی آروم باهاش رفتار کنم که از همدردی با آدمها زده نشه ولی کاش فقط همدردی کلامی می کرد تا خواهرم برای مجاب کردنش مجبور نشه شغل خودش و من را برای خانومه توضیح بده!

باید تجربه کنم اینها را.اینها هم بخشی از زندگیه!

ببخشید که این اواخر اینقدر تلخم!

  نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:17  توسط  آشنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM