امروز(جمعه)تویه قبرستون،کنار قبر مامانم نشسته بودم که یهو یه خانومی اومد جلو یه کم باهام حرف زد(متوجه اوضاع نامناسب روحیم شده بود)و بعد خواست یه کاری براش بکنم....کارش این بود که یه تراول ۵۰ هزار تومنی را ازش قبول کنم.از تو ترکیدم و با خودم گفتم امروز همه چی را با هم باید تجربه کنم!اگه می شد با اون تراول مامانم را بخرم یا بعد از ۱۶ سال زنده اش کنم،حتما"اون صدقه را ازش می گرفتم .سعی کردم خیلی آروم باهاش رفتار کنم که از همدردی با آدمها زده نشه ولی کاش فقط همدردی کلامی می کرد تا خواهرم برای مجاب کردنش مجبور نشه شغل خودش و من را برای خانومه توضیح بده!
باید تجربه کنم اینها را.اینها هم بخشی از زندگیه!
ببخشید که این اواخر اینقدر تلخم!

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:17  توسط آشنا
|