۱- این هفته دو روز به جای اینکه از ساعت7.30 تا 1۳.30 برم سر کار، ساعت 8 تا 11 کارگاه ارتباط موثر داشتیم که البته خیلی خوش گذشت! اونجا مطرح شد که فعالیتهای ارتباطی روزانه به صورت زیر تقسیم بندی می شه:4۵ درصد گوش کردن،30 درصد صحبت کردن،16 درصد مطالعه کردن و 9 در صد نوشتن.
یه دفعه شب (البته با کمی بد اخلاقی)این سوال به ذهنم رسید که خوب ! چند درصد از صحبت کردن ما شامل حرفهای ضروری و موثر میشه؟ دست کم در مورد خودم ،از وقتی با بچه ها هم خونه شدم درصد زیادی ،حرفهای اجباری شامل:تایید کردن،اهمیت دادن و تعارف کردن و... است!که البته خیلی واقعی نیست ولی گویا گریزناپذیره،هرچند باید تلاش کنیم که به حداقل برسه.از وقتی از مشهد رفتم این نکته خیلی بیشتر برام جلب توجه میکنه:آدمها به خاطر منافعشون، احساس واقعی شون را نشان نمیدن لبخندهای مصنوعی،علاقه های حداقلی که حداکثری نشان داده می شه،همدلی های رفع تکلیفانه،حرفهای غیر ضروری و ... و این برای من که تاحدودی پیرو قانون "همه یا هیچ " هستم یعنی یا کسی را دوست دارم و ابراز علاقه ام واقعی و حداکثری یا دوست ندارم و کم دوست دارم که ابراز علاقه ام در حد نگه داشتن حرمت انسانی شخص و حداقلیه،خیلی سنگین می یاد.انگار آدمها این رفتارهای تصنعی را بیشتر می پسندند و تو را وادار می کنن که با این رفتارهای تصنعی گولشون بزنی و یا به خودشون اجازه می دن گولت بزنن.
بعد از این فکرها،اشعار شاملو را باز کردم اتفاقی این ابیات اومد:
وقتی که پیرامون تو چانه ها دمی از جنبش باز نمی ماند
بی آنکه از تمامی صداها یک صدا آشنای توباشد،
وقتی که دردها از حسادت های حقیر برنمی گذرد و پرسش ها همه در محور روده هاست...
آری، مرگ انتظاری خوف انگیز است
انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد
تا حالا به این توجه کردین که شادی ها را چقدر زود از یاد می بریم و چه زود واقعه خوبی که مدتها منتظرش بودیم اتفاق می افته و تموم میشه ولی ناراحتی ها را بیشتر با خودمون نگه می داریم و دیر تر فراموش میکنیم و دیر تر هم تموم می شن؟؟؟نمیدونم آیا رنجها و غمها اصیل تر و ماندگارتر از شادی ها هستند یا این ما هستیم که چون تحمل انها را نداریم بیشتر به چشممون می آید و یا اونقدر خودمون را دوست داریم که اذیت شدنمون را بر نمی تابیم؟ در این صورت هم باید خواهان اون باشیم که از این ناخرسندی ها وناخوشی ها زودتر بیرون بیایم ولی انگار پامون به اونها بسته شده و دائم بهشون فکر می کنیم و می شن حس غالب در ما و یا گاهی جزئی از وجودمون ولی معمولا به دلیل یه واقعه خوشاید ، مدت طولانی کیفمون کوک نمی مونه.
.
چند روز آخر هفته برای من و دو نفر از افرادی که بهم خیلی نزدیکن روزهای خوبی بود.اتفاقات خوبی که مدتها منتظرش بودیم، رویداد اما خیلی خوشحالی هامون طول نکشید حتی یکیمون چند ساعت بعد باز هم از بی حوصلگی و ناراحتی صداش در نمیامد .چرا؟ فکر نمی کنید به مغموم بودن عادت کردیم و قدر لحظاتی که می تونیم شاد باشیم را نمی دونیم؟؟؟انگار بهانه برای ناراحت بودن را بیشتر از بهانه برای شاد بودن پذیرائیم!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|