تبليغاتX
اسرار نهان
 
 

باز یه مدتی نبودم!چون حرفی برای گفتن نداشتم!وقتی یه دفعه به اطرافت نگاه می کنی و می بینی همه هدفها و نقشه هات برای آینده دود شده و رفته هوا یعنی یا عملا" رسیدن بهش غیر ممکنه یا دیگه قبولشون نداری یا...،و هیچ چشم اندازی نداری،دیگه حرف زدن می شه یه کار اضافه.این مدت به خاطر فضایی که توش بودم خیلی به مرگ فکر می کردم،اینکه به همین راحتی و سرعتی که اطرافیانت میمیرند تو هم می میری،چه به هدفهات رسیده باشی چه نرسیده باشی و فقط چند روزی دور خودت دور زده باشی!بعدش هم که معلوم نیست چه خبره و چه اتفاقاتی می افته!همه میگن باید تا زمانی که وقت داری از زندگیت لذت ببری ولی در شرایطی که هیچی معلوم نیست و هیچی دست تو نیست چطور و از چی میشه لذت برد ؟حواست که جمع میشه احساس می کنی داری خودت را سرگرم می کنی و لذت هم یه مسکن یا مخدره که به محض اینکه اثرش کم میشه همه چی دوباره سرت هوار میشه !واقعا از چی و چطور میشه لذت برد؟از تنهایی؟از با هم بودنها؟از یه روحیه لطیف داشتن؟  از محبتهایی که نتیجش بی توقعیه؟از خواب؟از کار؟از سیاست؟از ورزش؟از هنر؟ از چی؟واقعا" از چی؟

پ.ن:بازم معتقدید که باید وبلاگم را به روز میکردم؟

پ.ن:این مدت همه وبلاگهای به روز شده ی لینکهام را خوندم ولی حرفی و نظری نداشتم!

  نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:40  توسط  آشنا  | 
شاید مثل همیشه قرار بود در مورد یه مشکلی بنویسم ولی این مطلب را که در وبلاگ "بابک داد" خوندم  دیگه مشکلی که روم بشه بگم ، پیدا نکردم!این مطلب داستان نیست، واقعیه:

چگونه بغض فروخورده اش را فرياد خواهد زد؟و كي؟ «امين» را مي گويم. پسر ١٢ ساله اي كه برايم از خصوصي ترين راز دردناك زندگيش گفت.

غالبا"اين منم كه بدنبال خبر و ماجرا مي روم ولي گاهي هم خبر و ماجرا به سراغم مي آيد!مثل اين ماجرا كه با يك s.m.s اشتباهي به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پيامكي روي تلفن همراهم گرفتم كه «فوري با من تماس بگير! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر ديدم تماس بگيرم.پسركي جواب داد و قبل از هر چيز حرفهايش را قطار كرد.گفت:«من امين پسر سيمين هستم. (اسامي را تغيير داده ام). اين s.m.s رو براي همه اسمهايي كه توي موبايل مامانم بود فرستادم تا به همه مشترياش بگم تو رو خدا ديگه بهش زنگ نزنيد.»

راستش فكر كردم شايد مادرش،فروشنده يكي از مغازه هاي محل باشد! اما يادم نمي آمد شماره ام را به فروشنده اي داده باشم.پرسيدم:« مادر شما چي ميفروشن پسرم؟»كمي مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو

اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمي آرامش كردم و بهش اطمينان دادم مادرش را نمي شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چيزي كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو مي فروشه»! باقي حرفهايش را ديگر نمي شنيدم. اما دست آخر چيزي گفت كه يقين كردم بايد او را ببينم!

ادامه مطلب

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:26  توسط  آشنا  | 

1- امشب یه شمع روشن کردم و برای خودم آرزوی صبوری و انسانیت کردم و فوتش کردم.یکساله که چمدونم (همون صورتیه)را بستم و اومدم دنبال کار.با اینکه این کار و این مکان اصلا" دلخواسته من نبود ولی با توجه به شرایط و اینکه اون قدر بد نبود که بشه حذفش کرد، راه افتادم!                                              دوران دانشجویی در کلاس مدیریت می خوندیم که برای ایجاد انگیزه در کارکنان بعد از چند وقت باید محیط و نوع کار پرسنل را کمی تغییر داد و تنوع ایجاد کرد. در شرایطی که دیگه داشتم به خاطر فضای سنگین همکاری!، می بریدم یه دفعه و شاید اتفاقی به مدت 15 روز درگیر انجام طرح بررسی کیفیت خدمات شدم و هر روز با یه منطقه و افراد جدید برخورد کردم با اینکه هر روز چندین کیلومتر در ساعات گرم روز در راه بودیم ولی این تغییر خیلی خوب و به موقع بود! اگه یه کم مسائل تئوریک  و آکادمیک  عملی می شد، شاید یه کم اوضاع فعلی کشور بهتر می شد.

2- در مسیرهایی که این مدت می رفتیم ، جاده منتهی به شهرستان مه ولات و دیدن باغهای پسته اطراف جاده خیلی جالب بود ولی در همون حوالی یه دفعه به زمینهایی می رسیدیم که پر از درختان خشک بود.امسال بر اثر سرمای شدید زمستان ،تمام درختان انار خشک شدند و باغدارها مجبورند با دست خود تمام سرمایه های خشک شدشون را اره کنند. افرادیکه سرمایه گذاری زیادی در این مورد کرده بودند و مثلا" سال گذشته 150 میلیون تومان انار تولید کرده بودند امسال هیچ تولیدی ندارن و احتمالا" تا به بار نشستن نهالهای جدید درخت انار تا 7 سال آینده همین وضع را دارند و اونهایی که سرمایه کمتری داشتند و به تبع پس انداز کمتری هم دارن که دیگه هیچ!

                                   كشاورزان هنگام برداشت انار

وضعیت تاکستانهای کاشمر هم همین جوریه و البته شاید به دلیل رشد سریعتر درخت انگور این خسارت 3 یا 4سال بیشتر طول نکشه!!!فکر می کنید چقدر از دلارهای نفتی که هیچ کس نمی بینش و و نمی دونه چه جوری داره خرج میشه ، صرف جبران خسارت و کمک به کشاورزان میشه؟وقتی راننده سرویس در طول مسیر تعریف می کرد همون باغداری که سال گذشته 150 میلیون از برداشت انار درآمد داشته،اصلا" هوای کارگرهاش را نداشته و اگه یه کارگر یه انار ترک خورده را در بقچه اش می گذاشته تا با خودش ببره از توی بقچه اش در می آورده و نمیگذاشته ببره،پشتم لرزید از بلایی که علاوه بر دولت  و حکومت،خودمون داریم سر خودمون میاریم!!!

پ.ن:سخنرانی عزت الله سحابی در مشهد:بدون رضايت مردم از حكومت، جامعه «دارالفاسقين» خواهد شد. رضايت مردم كليد معما است و در نبود آن قانون خلقت، فروپاشي چنين جامعه اي را پيش بيني كرده است. (مشروح سخنرانی)

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:55  توسط  آشنا  | 
"بي گفتگو، سنگي را مي مانيم.
گاه افتاده به راهي
گاه در فلاخن تقديري گنگ.
و گاه بازيچه ي هوس خويش و بیگانه
کلام که جان بگیرد
چشم اندازهای تازه نیز آفریده می شود.
به این گونه شاید بتوانیم
سامانی بهتر برای زندگی بیابیم."

این متن را که برای چندمین بار!خوندم خیلی به دلم نشست شاید به خاطر اینکه چند وقته خودم را کنترل می کنم  و حداقل در محیط کار جواب حرفهای نامربوط و بی منطق اطرافیانم را نمیدم چون به این نتیجه رسیدم بحث و گفتگو باهاشون فایده ای نداره و تن دادن به این واقعیت هم برام سخته! ولی  فکر میکنم هنوز هم میشه گفتگوهایی داشت که چشم انداز بیافریند.دلم برای همچین گفتگوهایی تنگ شده.

پ.ن:هرچی فکر کردم!یادم نیومد متن بالا مال کیه؟ میشه بهم بگید؟

 

 


  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:41  توسط  آشنا  | 

می خواستم جواب "امییییر"را در کامنتها بدم ولی دیدم طولانی میشه آوردمش اینجا.                             کامنت امییییر:"سلام . می شه بگی کی داره به اونها هم از لحاظ حقوقی هم جنسی تجاوز می کنه ؟؟!!!  دست بر دارید از این بازی ابلهانه با لغات و ادعای پایمال شدن حقوق زنان توسط مردان ! من فقط می دونم همه دنیا و عشق و حال این تیپ آماری از دختران تو شهرستان ها هرچه سریع تر ازدواج کردن و اتفاقا تجربه همون چیزیه که انگار این روزا تکرارش و هی مدام داد زدنش شده مد روشنفکری ... بله همون تجاوز جنسی یا رابطه جنسی یا اسم های دیگش ! بله دختره زیر 20 سال داره ازدواج می کنه و تحصیلات نداره ... قبول اما مگه شورش کیه ؟ یک پسر زیر 23 سال که اونم زور بزنه دیپلمه ! آره .. حقوق این مردم داره پایمال می شه ! اما همشون از زن و مرد و پیر و جون ! من نمی فهمم دخترای امروزی چرا در عین حال که می دونن تو کله و دل . ذاتشون چی می گذره باز این چه افه ایه که بخودشون گرفتن !
بله اتفاقا روی صحبتم مستقیما با شماست ! وضع واقعی زنان در ایران بخاطر اینه که بجای تعقل و استدلال و نگاه دقیق و جامع به مسائل خیلی که بخوان زور بزنن 4 خط جملات متاثر کننده مطابق مد روز رو که تو جمع های دوستیشون می شنوند بش بال و پر می دن و تحت یک قالب ابلهانه ی فمینیستی ارائه می دن !  زن و مرد هر دو به وجود هم احتیاج دارن ! هر کدوم یه ویژگی هایی داره ! یه نقایصی داره ! اینا همو کامل می کنن ! چرا این مساله ساده تو کله شما ها نمی ره ! البته تو ذات بسیار وابستتون به مرد ها هستا ! اما خوب این روزا این حرفا مد دیگه ! مخصوصا اگه قبلش دماغتونم عمل کرده باشید !
"

از لحاظ حقوقی که معلومه، قانون ایران با نادیده گرفتن حدود و حریم انسانی و سلب آزادی زنها بهشون تجاوز می کنه.ببینم، اگه تو  کوهنوردی را دوست داشته باشی  یا بهش احتیاج داشته باشی( با این پیش فرض که میگی زن و مرد هر دو به هم احتیاج دارن!)ولی یه قانون وجود داشته باشه که اگه بری بالای کوه دیگه حق پائین اومدن نداری و باید همون جا بمونی و تنها راه پایین اومدن اینه که خودت را پرت کنی پایین به نظرت نمی رسه از نظر حقوقی حقت ضایع شده یا به آزادیت تجاوز شده؟خوب حالا وقتی زن در هر سنی(مثلا" 15 سالگی که به نظر من هنوز دید درستی از زندگی و همسر مناسبش نداره) و با هر تفکری ازدواج کنه و دیگه نتونه از اون زندگی بیرون بیاد چون قانون میگه" حق طلاق فقط با مرده" و با گریزهای قانونی که وجود داره حتی وکالت بلاعزل  حق ِطلاق که در اصل حق طلاق را دوطرفه می کنه با یکسری بهانه جویی های حقوقی قابل دور زدنه،اسمش چیزی جز تجاوز قانونیه؟؟؟؟چطور دختر تا 18 سالگی از لحاظ حقوقی بالغ نیست مثلا" دسته چک نداره یا حساب پس انداز نمی تونه باز کنه یا ...ولی چون یه آقایی بهش احتیاج داره یا حتی خودش به یه مردی احتیاج داره باید ازدواج کنه.خوب شاید به دسته چک هم نیاز داشته باشه!!!؟؟؟ اینها اِفه روشنفکریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از لحاظ جنسی هم من فکر می کنم بهشون تجاوز میشه چون این بچه ها وقتی داری بهشون در مورد روشهای پیشگیری از بارداری یا پیشگیری از عفونت یا ارضاء در سکس می گی ،رفلکس عصبی نشون می دن،قرمز میشن، اجازه می خوان که کلاس مشاوره را ترک کنن. در حالیکه یه دختر دانشجو مثلا" 22 ساله با دقت و کنجکاوی گوش میده و سوال میکنه.کسی که حتی آمادگی شنیدن در مورد سکس را نداره اگه باهاش سکس داشته باشن تجاوز نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم تعریفت از تجاوز چیه ولی به نظر من اگه زنی  یه روزی آمادگی سکس با شوهرش را نداشته باشه و به خاطر قانون مزخرف" تمکین"مجبور به سکس بشه ،تجاوزه.این هم تجاوز جنسیه و هم تجاوز حقوقی.

در ضمن من با رابطه جنسی چه قبل از ازدواج  و چه بعد از ازدواج مشکلی ندارم این موضوع  به انتخاب افراد بر می گرده و هر فردی اختیار تن خودش را داره. اگه دختری در اروپا یا آمریکا در سن 13 سالگی با همکلاسیش سکس داشته باشه مجبور نیست تا آخر عمر باهاش بمونه ولی دختر 13 ساله ای که در ایران با پسری ازدواج کنه باید باهاش بمونه هر چند اگه در سن 20 سالگی دیگه نخواد با اون پسر باشه!یا اگه دختری با میل خودش قبل از ازدواج سکس داشته باشه مجبوره با اون پسر بمونه و ازدواج کنه یا به چیزی تن بده که دلش نمی خواد یا یه آبروریزی بزرگ !(باکره نبودن که متاسفانه در ایران بزرگترین ارزش یه دختره) را بپذیره ولی دختران ِخیلی از کشورها این مشکلات را ندارن. مشکل قوانینیه که خانمها را مظلوم و تحت ظلم قرار داده و آقایون را با اجازه قانونی،بالقوه قلدر و ظالم !!!که دیگه بستگی به مرام آقایون داره که توان بالقوه شون را بالفعل در بیارن یا نه!!!

اگه تو،صحبت کردن در مورد این مسائل اساسی را، اِفه روشنفکری و فمنیستی می دونی ،خوب دیگه فکر کنم  برات کاری از دستم بر نمیاد.

پ.ن1:من ادعا نمی کنم فقط حقوق زنان پایمال میشه.مسلما" حقوق پسر 18 ساله ای که ازدواج می کنه هم پایمال میشه(با این تفاوت که کمتر احتمال داره  والدینش مجبور به ازدواج کرده باشندش ویا نگران باشه که دیگه بهش زن نمیدن! و احتمال اینکه این انتخاب،انتخاب خودش باشه بیشتره).در ایران حقوق همه مردم پایمال میشه.در پستهای قبلیم در مورد حقوق پایمال شده همه مردم هم نوشتم ولی مثل اینکه پست قبلیم خیلی بیشتر به چشمت اومده و حسابی جوش آوردی!

پ.ن2:امییییر خان! جهت اطلاع ،من تا حالا که 28 سالمه دماغم را عمل نکردم! به هیچ فردی هم وابسته نبودم .البته هیچ ضمانتی وجود نداره که در آینده اتفاق دیگه ای نیفته. چون شاید در آینده دماغم را عمل کردم!!!بهتره سعی کنیم اینقدر مطلق حرف نزنیم!

پ.ن۳:دوستان عزیز ببخشید که این پست یه کم ! طولانی شد.

 

  نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:26  توسط  آشنا  | 

مشغول در آوردن مشخصات دخترانی که در زمستان 86 ازدواج کردند ،بودم که دود از کله ام بلند شد.آماری که در زیر می بینید مربوط به یکی از شهرستانهای تقریبا" بزرگ استان خراسان رضوی است و قابل تعمیم به کل سال و کل ازدواجهای این شهرستانه(البته مجموع جمعیت شهری و روستایی این شهرستان)

سن دختران در زمان ازدواج:

     زیر 15سال(10 تا پایان 15 سالگی):5/18%

     16 تا20سال:54%

(تا اینجا یعنی:72%دختران تا قبل از پایان 20 سالگی ازدواج کردند)

    21  تا 25سال:5/22%

     26 تا 30سال:5/4%

     31 تا 35سال:2/0%

     بالای 36سال:0

سطح تحصیلات دختران در زمان ازدواج:

بیسواد:3%

ابتدایی:7/32%

راهنمایی:1/25%

دبیرستان:8/11%

دیپلم:8/16

بالاتر از دیپلم:3/10%

گاهی اوقات وقتی دخترای 13،12،11ساله را می بینم که سر کلاس مشاوره قبل از ازدواج معذبند کاملا" احساس می کنم که هم از لحاظ حقوقی و هم از لحاظ جنسی داره بهشون تجاوز می شه و یا دختر 28 ساله ای که چون ترشیده محسوب میشه ،مجبوره با مرد 50 ساله ای که چند تا عروس و داماد داره ،ازدواج کنه ولی کاملا" از اون پیرمرد می ترسه.با اینکه ظاهرا" خیلی چیزها عوض شده ولی هنوز وضعیت واقعی زنان در ایران اینه!

پ.ن.: رئيس سازمان ثبت احوال کل کشور اعلام کرد: از کل ازدواج های ثبت شده در کشور بيشترين رقم مربوط به گروه سنی ۱۵ تا ۱۹ سال برای دختران و ۲۰ تا ۲۴ سال برای پسران بوده است.(متن کامل خبر)

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:6  توسط  آشنا  | 

سال 86 برای من سال بی تفاوت شدن به مجموعه مرجع و مجموعه های دیگه و معطوف شدن به یه مجموعه خیلی کوچیک بود. بهتر بگم سال کوچیک شدن بود. سال آدم بزرگتر شدن.با خودم لج کردم و تصمیم داشتم هیچ برنامه ریزی برای سال جدید نداشته باشم ولی دوام نیاوردم و هفتمین روز سال 87 بغض بی تفاوتیم ترکید.امروز اولین روز تنهایی من در سال جدید بود و البته قرار نبود تنها باشم ولی برخلاف میلم شد و حالا فکر میکنم که خوب شد!روز عجیبی بود.امروز که اولین روز کاریم بود، سر کلاس مشاوره چند بار حرفهام یادم رفت و یک احساس ناشناختگی ِ از خود را تجربه کردم،بعد متوجه شدم در این چند روز تعطیلات برخلاف تلاش برای تقویت شدن و استراحت، یک و نیم کیلو وزن کم کردم و این یعنی روزهای خوبی را نگذروندم!،بعد...،عصر رفتم پارک ،با هم کتاب خوندیم، اون قدم زد من نوشتم ،اون رفت و من موندم و بعد من هم رفتم (بقیه اش را نوشته بودم ولی فکر کردم نیازی نیست و حذفش کردم) و خلاصه اینکه امروز کمی فکر کردم و خلاصه تر اینکه شاید بشه از سال 87 یه سال خوب ساخت.همین.

پ.ن:امیدوارم سال شاد و پربار و رضایت بخشی واسه خودتون بسازین و البته ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم خیلی کمکتون کنن.

پ.ن:امروز هر لحظه صدای لبریز ازشادی ِ یه عزیز، تو گوشم زنده میشه ،سرشار از انرژی میشم.شادیت مستدام عزیزم.

راستی،سال نوتون پر از برکت باشه

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:52  توسط  آشنا  | 

از اونجایی که امسال شب چهارشنبه سوری ،علی کوچولو مشهد نیست تا به مامانش اصرار کنه بیآین پیش ما و من بشم تنها همبازیش تو ترقه بازی! و از اونجایی که خیلی حرف برای روز جهانی زن داشتم و لی چون فایده ی گفتنش معادل  گِل لگد کردنه!صرفنظر کردم و همین دو موضوع فشار زیادی بهم وارد کرده!، یهو فکری به ذهنم رسید که فقط می تونم اسمش را بذارم "فکر ترقه ایِ فمینیستی"!:

به نظر من بزرگترین خدمت ،در وهله اول به جامعه جهانی زنان و سپس به کل بشریت اینه که یه روز مثلا" همون 8 مارس همه زنان دنیا(همه زنان یعنی جهان اولی یا جهان سومی،خوشبخت یا بدبخت،عاشق یا متنفر،ثروتمند یا فقیر،سالم یا بیمار،تحصیل کرده یا بیسواد،مهربون یا فولاد زره،خوش جنس یا بدجنس،دارای پارتنر یا بدون پارتنر،حساس یا بی خیال،آزاد یا اسیر!) تصمیم بگیرند به زندگیشون خاتمه بدن و حتی حاضر بشن دختران کوچولویی که خودشون نمی تونن این تصمیم را بگیرن ،در این تصمیم بزرگ!مساعدت کنن.اون موقع دیگه هیچ زنی اذیت نمشه،دیگه امکان اذیت کردن هیچ زنی برای هیچ مرد یا زن دیگه ای وجود نداره اون موقع می شه یه نفس راحت کشید!

پ.ن:نمی دونم نوع نگارش این پست چیه؟هجو؟طنز؟تراژدی؟یا فریادی و دیگر هیچ

پ.ن:اگه چیز زیادی از این پست دستگیرتون نشد خودتون رو اذیت نکنین .فقط جهت پیشگیری از خفگی اینها رو نوشتم!

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 2:15  توسط  آشنا  | 

یه روز به خودت نگاه می کنی و فقط یه غریبه را می بینی ،کسی که شاید هیچ کدوم از فاکتور های مطلوبت را نداره. آدمی که شده عکس العمل یا در واقع مجموعه ای از عکس العمل ها.دیگه اینکه چی دوست داره یا به چی اعتقاد داره مهم نیست ،مهم اینه که با کی طرفه و اون چه عملی انجام می ده تا عکس العمل نشون بده. البته در جامعه ای خیلی از آمالت براش پذیرفتنی و حتی قابل فهم این این وضعیت گریزناپذیره ولی این پرسه هضم شدن در عکس العمل ها کم رنگ و کم نگتر شدن آرزوها و باورها خیلی دردناکه. انگار استخونهات داره یواش یواش و زیر یه فشار مداوم خورد میشه.تویه این شرایط شاید تنها مقاومتی که می شه کرد ،این باشه که هر جا در هر شرایطی که کمی پذیرش وجود داره ،عمل کنی و دست از عکس العمل برداری. شاید کم کم با تکرار عملها ،یه کم خودت را به یاد بیاری.

پ.ن: من همیشه باورم این بود که"خوب بودن و رفتار  مناسب و انسانی داشتن در شرایط مطلوب هنر نیست ،اگه در شرایط بحرانی بتونی رفتار مناسب داشته باشی و دست از خوب بودن و انسانیت بر نداری،اونه که ارزشمنده "ولی گاهی وقتها کم میارم .به هر حال  چیزای ارزشمند، آسون بدست نمیان!

پ.ن:این روز ها تویه موقعیتهایی قرار دارم که کاری جز عکس العمل ازم بر نماد و فضای مناسب برای داشتن عملهای مطلوب را هم ندارم و این یه جورایی یعنی اولترا سانسور! و البته این فقط خودم را اذیت می کنه و سعی می کنم به دیگران صدمه ای نزنه!

  نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:44  توسط  آشنا  | 
اومده بودم که پست جدید مرضیه(بدون سانسور)را بخونم.طبق عادت سایت بالاترین را هم باز کردم . وقتی خبر درگذشت مرد دوست داشتنی عرصه مطبوعات و سیاست "احمد بورقانی" را خوندم،شوکه شدم.

در این زمستان سیاه بر ما چه می گذرد؟و چه خواهد گذشت؟

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 2:11  توسط  آشنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM