تبليغاتX
اسرار نهان
 
 

همیشه فکر می کنم که یکی از مشکلات اصلی در کشور ما اینه که هیچ کسی کار خودشو انجام نمی ده یا سر جای خودش نیست.مثلا" اگه سپاه به جای فعالیتهای عظیم اقتصادی و برنامه ریزی جهت سرکوب دشمن فرضی( معترضین به نتایج انتخابات) در چند ماه اخیر ،بیشتر مراقب مرزهای شرقی بود حالا شاهد کشته شدن سرداران سپاه و تعداد زیادی ار مردم بی گناه در سیستان و بلوچستان نبودیم.اگه نیروهای نظامی پاکستان توان کافی داشتند، شر طالبان را از سر خودشون کم می کردند ولی سپاه ما که توان داره حتی اگه شده جور پاکستانیها را هم بکشه باید از مرزها دفاع کنه که این بلا سر خودش و مردم نیاد!

یکی از مطالبی که منو  یاد این تئوریم!(هیچ کی سر جاش نیست)انداخت،تنظیم شکایت توسط طلاب قم، علیه میر حسین موسوی و فائزه هاشمی بود.بابا اینا خودشون یه پا وکیل و قاضی اند که به خاطر عدم کشف استعدادهاشون ، در حوزه علمیه حقشون داره ضایع می شه.آنچنان تخصصی اتهامات دقیق برای این دو نفر در بیانیه شون ذکر کردند{ معترضان در تشريح خواسته خود گفته اند: ما جمعي از طلاب حوزه علميه قم با توجه به اعترافات دستگيرشدگان اخير و روشن شدن نقش نامبردگان در اغتشاشات اخير خواستار رسيدگي به جرم هاي آقاي موسوي و خانم هاشمي (اقدام عليه امنيت ملي، معاونت در اخلال در نظم عمومي و تخريب اموال عمومي، تشويق اذهان عمومي و توهين به نهادهاي نظارتي، امنيتي و قضايي) هستيم.به نقل از ایرنا} که من هزار بار خودم را لعنت کردم که تا حالا با این استعدادهای نهفته آشنا نشده بودم و برای کارهای حقوقی، پولم را در جیب وکیل هایی ریختم که احتمالا" باید طلبه می شدن!!!

و از این قبیل بسیار است...

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:42  توسط  آشنا  | 

من چون آدم کله خرابی هستم!یعنی کله ام بوی قورمه سبزی میده،خیلی ترس را تجربه نکردم یا شاید بهتره بگم اوج ترس را تجربه نکردم به همین دلیل از اوج ترسیدن کودتاچیان متعجبم!هر حرکتی از اونها را که تحلیل می کنم ترس موج می زنه.چند هفته قبل برای کارمندان بسیجی جلسه توجیهی برگزار کرده بودندو یکی از نفوذی ها! تعریف میکرد در این جلسه شدیدا" در خصوص اول مهر و شروع سال تحصیلی و تحرکات فرهنگیان که در میان آنها اغتشاشگران زیادی وجود دارند هشدار و آماده باش داده شده است.فکرشو بکنید قبلا" می گفتند معلمی شغل انبیاست ،حالا می گن معلمی شغل اغتشاشگراست!!!از اون طرف وقتی اوضاع به ظاهر داره آروم می شه تمام مراسم مذهبی شبهای قدر را که احتمال حضور معترضان در اون وجود داره تعطیل می شه یعنی ترس باعث می شه حکومت ایدئولوژیک از فعالیتهای ظاهری ایدئولوژیک خودش دست برداره و به برخی علما هم مشکوک باشه!راهپیمایی روز قدس نیز برخلاف گفته بنیانگذار جمهوری اسلامی ،فقط باید در خصوص مردم فلسطین و قدس باشه و نه"اعتراض مظلومین و مستضعفین به مستکبرین"(نقل به مضمون گفته آیت الله خمینی)و احتمالا" به همین خاطر هاشمی صلاحیت سخنرانی در چنین روزی را نخواهد داشت یا شاید به این دلیل که فلسطینی نیست!!!

به قول عادل فردوسی پور "چه میکنه این ترس"

درمقابل عدم ترس معترضین عجیب و البته قابل تقدیره .یکی از شعارهای معترضین "نترسید، نترسید، ماهمه با هم هستیم"است و شاید بشه گفت علت ترس کودتاچیان اینه که اونها همه با هم نیستند و خودشون می دونند که چقدر شکاف و اختلاف در میان شان وجود داره و در آستانه تنهایی هستند.عملکرد و مباحث اخیر افرادی نظیر باهنر،لاریجانی،علی مطهری،صفارهرندی و محسنی اژه ای گواه این گمانه زنی است.

پ.ن:تلنگر مصطفی مبنی بر گذشت دقیقا" سه ماه از ۲۲ خرداد و البته تذکر بقیه دوستان سبب شد همین امشب بنویسم.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:45  توسط  آشنا  | 

اعتراف می کنم مدتهاست می خوام بنویسم ولی نمی دونم چی!!!هرچی فکر می کنم هضمش برام سخته که از 22 خرداد فقط حدود یک ماه گذشته،رویدادها اونقدر فشرده و عظیم بود که هر روزش به اندازه یک سال کشدار و البته بعضا" ارزشمند بود.گاهی با خودم فکر می کنم همه چی تموم شده و حالا مثل 4 سال گذشته باید احمدی نژاد را تحمل کنیم ولی واقعیت اینه که خیلی چیزها دیگه مثل 4 سال قبل نیست.من هیچ وقت از سفر احمدی نژاد به مشهد خوشحال نبودم ولی حالا که رئیس جمهور منتخب اقلیت قراره فردا بیاد مشهد حس می کنم باید این ناخرسندی من را به چشم ببینه و این یعنی ما مثل 4 سال قبل نیستیم و وضعیت هم مثل 4 سال قبل نیست!ما هستیم و بسیار هم هستیم و علیرغم 4 سال گذشته حالا همه جا هستیم و دیده هم می شویم و اگر مقاوم و متداوم باشیم کمرشکنیم!بعد از سال 76 مدتها از اتحاد مردم بر سر هدف مشترکشون ناامید بودم تا دوباره در جریان زلزله بم همبستگی مردم را به چشم دیدم  و بعد در جریان انتخابات اخیر که خوشبختانه این بار این همبستگی تا الان ادامه پیدا کرده حتی در شهرهایی مثل مشهد که مردم بعد از انتخابات در خانه ماندند! این جریان هنوز زنده است.امیدوارم به زودی با یک سازماندهی اساسی این جریان کانالیزه و همچنان مانا بماند.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:30  توسط  آشنا  | 

خوب بالاخره من هم فرصتی گیر آوردم تا عقیده خودم را در مورد انتخابات در فضای مجازی مطرح کنم.می دونم که خیلی دیره .از همه کسانی که بی وقفه در این فضا برای مشارکت در انتخابات و ترغیب دیگران جهت رای به میر حسین موسوی تلاش کردند ،صمیمانه تشکر میکنم و اعتراف می کنم اینقدر خوب کار کردن که باعث تنبلی امثال من در عرصه  فضای مجازی شدند.خصوصا" سهیل عزیز(بند 209) که سنگ تموم گذاشته و اگه وقت نمی کردم با حضور در فضای مجازی وبلاگش را دنبال کنم از طریق برنامه" نوبت شما" از شبکه فارسی بی بی سی  به طور مرتب مطالبش را می دیدم و می شنیدم.به هر حال قصور من را در این حیطه ببخشید.(البته من هم در حد توان و امکاناتم تلاشم  را در عرصه های دیگه انجام دادم!)

- من علیرغم بی اخلاقی روسای اداره مون مبنی بر انتشار خودسرانه و بدون مشورت و نظرخواهی با پرسنل ،مبنی بر انتشار بیانیه حمایت پرسنل مراکز بهداشتی و درمانی شهرستان  از احمدی نژاد،به مهندس میر حسین موسوی رای می دهم.

-  من علیرغم تمام تلاشها جهت مخفی کردن حقایق در کل این چهار سال و به خصوص دوران  تبلیغات انتخاباتی توسط احمدی نژاد ،به مهندس میر حسین موسوی رای می دهم.

- من علیرغم تمام دلایل و حرفهایی که می تونم در جهت حمایت از مهندس میرحسین موسوی مطرح کنم ،به گذاشتن چند لینک در این خصوص اکتفا می کنم! و به مهندس میر حسین موسوی رای می دهم.

 در چند و چون انتخابات(علی طهماسبی)

چرا به میر حسین موسوی رای می دهم(گرانیگاه)

این موج سبز در ایران بی سابقه و عجیبه و من شدیدا" خوشبینم به این حرکت تاریخی.به امید روزهای بهتر برای ایران عزیز.

آئینه ی انتخابات(علی طهماسبی)

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 6:55  توسط  آشنا  | 
در این ۲ سال که جاده ها را تجربه می کنم،تجربه جالبی از درک رنگها داشتم.ابان  ماه می دیدم که زمینهای اطراف جاده بنفش شده و گلهای زعفران ،رنگ بنفش را هدیه می دادن،زمستان زمین و کوههای یک دست برف گرفته،رنگ سفید را به رخ می کشد .فروردین زمین یکسره سبز بود و حالا این روزها زمینهای اطراف جاده ،قرمزی خیره کننده شقایقها را به نمایش گذاشته و من حاضر نیستم لحظه ای تصویر توده های قرمز رنگ کنار جاده را از دست بدم.

                 

  نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:18  توسط  آشنا  | 
امروز(جمعه)تویه قبرستون،کنار قبر مامانم نشسته بودم که یهو یه خانومی اومد جلو یه کم باهام حرف زد(متوجه اوضاع نامناسب روحیم شده بود)و بعد خواست یه کاری براش بکنم....کارش این بود که یه تراول ۵۰ هزار تومنی را ازش قبول کنم.از تو ترکیدم و با خودم گفتم امروز همه چی را با هم باید تجربه کنم!اگه می شد با اون تراول مامانم را بخرم یا بعد از ۱۶ سال زنده اش کنم،حتما"اون صدقه را ازش می گرفتم .سعی کردم خیلی آروم باهاش رفتار کنم که از همدردی با آدمها زده نشه ولی کاش فقط همدردی کلامی می کرد تا خواهرم برای مجاب کردنش مجبور نشه شغل خودش و من را برای خانومه توضیح بده!

باید تجربه کنم اینها را.اینها هم بخشی از زندگیه!

ببخشید که این اواخر اینقدر تلخم!

  نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:17  توسط  آشنا  | 
(برای ثبت در خاطرات مزخرف)!

وقتی برای حرف زدن با یه نفر به یه نوشیدنی دعوتش می کنین و می دونین که احتمالا" حرفهای جالبی! نخواهید شنید(مخصوصا" که با اون آدم در مورد عزیزترین فرد زندگیتون حرف می زنید)،سعی کنید مثل من، کم خردی نکنید و قهوه سفارش ندید ،چون اگه قهوه روتون اثر داشته باشه باید شب را با بیخوابی سر کنید و راه برید و سعی کنید  مزخرفاتی که شنیدید را هضم کنید.ای کاش ما آدمها اونقدر احساس مسئولیت و شجاعت و اعتماد به نفس داشته باشیم که برای یه "نه "گفتن دهن خودمون و اطرافیانمان را...نکنیم!ای کاش یه  روزی برسه که بتونی با آدمها همون جور که هستی رفتار کنی و بعد به این نتیجه نرسی که اشتباه کردی!!!

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 1:30  توسط  آشنا 

1- می دونم این دست از نوشته ها در وبلاگم شده تکرار مکررات و البته احتمالا" خسته کننده ولی چی کار کنم هر چی می بینم و می شنوم برام طبیعی نمیشه!

چند روز قبل یکی از همکارام صدام زد که بیام تو سالن انتظار و یه زوج عجیب را ببینم:یه آقایی حدود 30  تا 33 ساله اومده بود تا مقدمات عقد محضری خانومش را بعد از 6 سال صیغه و با وجود داشتن یه دختر 5 ساله از این رابطه، انجام بده.خانومه حدودا" 28 تا 30 ساله بود. آقاهه به یمن این اتفاق و منّتی که سر خانوم گذاشته بود و یا شاید به عنوان هدیه ازدواج! همزمان قرار بود یه دختر 16 یا 17 ساله را هم عقد محضری کنه!!! مامانِ دختر 16 ساله، می گفت چی کار کنم خودشون خواستن!

با خودم فکر می کردم چرا اون خانوم 28 ساله باید همچین وضعی را تحمل کنه ؟بعد به این نتیجه رسیدم حداقل اینجوری می تونه برای دخترش شناسنامه بگیره و از حداقل حقوقی که یه زن متاهل برخورداره بهره مند بشه!!!

2- امروز عصر بارون می بارید شدید و من گاهی صدای بارون رو گوش می کردم و گاهی  ساسی مانکن و گاهی هم با شهرام ناظری زمزمه می کردم:

رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش

در آن آتش چو خورشیدی،جهانی را بیارایم

رها کن تا که چون ماهی،گدازان غمش باشم

که تا چون مَه ،نکاهم من،چون مَه زان پس نیفزایم

این یعنی عدم تعادل؟!به هر حال خوبیش این بود که بوی بارون حالت تهوعم را آروم کرد! و ساسی مانکن هیجاناتم را خالی کرد تا بتونم با آرامش شهرام ناظری گوش کنم!

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:8  توسط  آشنا  | 

18 فروردین(7 آوریل)روز جهانی سلامت نامگذاری شده و هر سال بنا به اقتضا، سازمان جهانی سلامت(WHO)شعاری را اعلام می کنه.شعار امسال"سلامت در حوادث و بلایا" است.

اینو گفتم فقط جهت اطلاعتون!ولی بذارید یه نتیجه بی ربط و البته خوشبینانه از این شعار بگیرم!امسال یا بلایی سرمون نمی یاد ! یا اگه بیاد به سلامت از آن عبور می کنیم!!! (فکر کنم بیشتر شبیه طالع بینی شد!)         
  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:48  توسط  آشنا  | 
خوب سال ۱۳۸۷ هم گذشت!از اونجایی که به خودم قول دادم مطلب صرفا" شخصی تو وبلاگم نذارم ،چیز زیادی نمیتونم بنویسم!فقط به خاطر اینکه همه سانسور های سال ۸۷ را به ۸۸ نبرم و یه چیزایی یادم بمونه، همین چند جمله را تحمل کنید!

سال خوبی نبود از همون روز اول!تنها کاری که تونستم بکنم بی خیالی بود ولی گاهی خودم هم به خودم رحم نکردم.سال ۸۷ برام سال نداشتنها بود،هر وقت هر چی را خواستم نبود و نداشتمش!خیلی دلم برای خودم می سوزه!ولی روزهای آخر سال حس کردم یه چیزهایی از درونم عوض شده .نمی دونم چقدر پایداره؟ولی ارزشش را داره.کاش مانا باشه!

راستی، من تصمیم دارم امسال برای اولین بار زمان سال تحویل تنها و بیرون از خونه و در حال قدم زدن در یکی از خیابانهای مورد علاقم باشم.فکر کنم تجربه خوبی باشه!

امیدوارم سال ۸۷ براتون سال خوبی بوده باشه و بیشتر از اون آرزو می کنم یه عالمه خوبی و خوشحالی در انتظار هممون باشه.سال نو مبارک

  نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:54  توسط  آشنا  | 

دیروز برای سرکشی از روستای تحت پوشش و بررسی وضعیت بهداشتی آنجا که در فاصله 8 کیلومتری از شهر واقع شده و حدود 1200 نفر جمعیت داره مراجعه کرده بودم.خانوم جوونی که به خانه بهداشت مراجعه کرده بود دنبال کتاب رمان بود و می گفت اگه کتاب نخونم سردردم برمی گرده .بهش پیشنهاد کردیم که در کتابخونه شهر عضو بشه و کتاب امانت بگیره.جالبه که اون خانوم و یکی 2 خانوم  جوون دیگه اصلا" در این مورد اطلاعی نداشتند و نمی دونستند که می شه از کتابخونه کتاب امانت گرفت!بعد از اون در جریان چند تا ماجرا غیر معمول در اون روستا قرار گرفتم:مسئول بسیج خواهران روستا در دوران مجردی  حامله شده(البته سریعا" سقط کرد)،خانومی شوهرش را بیهوش کرده و نیمه شب دوست پسرش را به خانه آورده و بعد با اطلاع یافتن اهالی روستا دستگیر شدن و شوهر، خانوم را طلاق داده(جالبه که فقط طلاق دادنش!)و...

خیلی دلم می خواست وقت داشتم گشتی در روستا می زدم ببینم چند درصد از خانه ها دیش ماهواره دارن ولی نشد.حالا اگه بعد از 30 سال مسئولین بخوان دستاوردهای انقلاب را بشمرند چه ها که ندارند برای گزارش دهی!

مردم روستا در بعضی زمینه ها اصلا" از شهریها کم نمیارن! ولی مسائل فرهنگی؟؟؟!!!

بعد نوشت:از جمله بالا منظورم این نبود که فرهنگ مردم شهر بالا و مردم روستا پائینه،بلکه می خواستم بگم وقتی روستائی به شهر می آد نمی بینه کسی کتابخونه بره یا دنبال آموزش زبان باشه یا دنبال دیدن یه فیلم خوب باشه ولی تو خیابونها دخترا و پسرا رو می بینه...،لوکس فروشی را می بینه که فلان ظرف جدید را آورده که همه از اون می خرن و بالای همه پشت بامها دیش ماهوارست...(که البته هیچ کدومش به خودی خود بد نیستن) و فقط همونها را میگیره و با خودش به روستا می بره.

پ.ن:جا داره از همه دوستان وبلاگی که در مورد سوال پست قبلی من رو راهنمایی و یا نقد کردن خیلی خیلی تشکر کنم!باشد که جبران کنم برایتان

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 8:38  توسط  آشنا  | 

1-همه معتقدن زهرا(آشنا) خیلی با ادبه! و حرف بد نمی زنه و تقریبا" عادت کردم که این جمله تکراری رو از اغلب نزدیکانم در مواجهه با افراد جدید بشنوم:"وای نه!زهرا خیلی با ادبه.جلوش حرف بد نزن"

2- هفته قبل که چند روزی مهمون چند تا از بچه ها بودم  اینقدر این جمله را  تکرار کردن که دیگه معذب شدم و فکر می کردم همه منتظرن من برم تا راحت بتونن حرف بزنن!

3-سال قبل که با بچه ها خونه مشترک داشتیم،یکی از روشهای گذروندن اوقات فراغت بچه ها همین حرفها بود(که البته شاید هم ناشی از نوع کارمون بود!) گاهی که در جمعشون بودم کمی تحمل می کردم و زمانی که در عوض کردن موضوع گفت و گو! موفق نبودم وover dosمیکردم ،به بهانه ای جمع را ترک می کردم .تازه حالا که پیششون نیستم می فهمم اون زمان چقدر منو لحاظ می کردن و حالا چقدر پیشرفت کردن!جالبه، از اینکه می دونن من فیلم صحنه دار می بینم تعجب می کنن و براشون جای سواله که چرا تکه فیلمهای پورنوی(بعضا" شخصی) روی گوشیشون را دلم نمی خواست ببینم(واقعا" این دو تا با هم فرق نداره؟)

4-یه ماه قبل ، ناهید که دوست فرزانه است و تنها آشناییمون با هم همینه،در جواب شوخیه من که به شیطنت بهش گفتم"شلوار کوتاه(90 سانتی) می پوشی تو محل کار؟!(خودم هم پوشیده بودم !) یه واژه رکیک تحویلم داد و من که اولین بار بود با یه واژه رکیک مخاطب قرار گرفته بودم ،داغ شدم و احتمالا" قرمز!برخورد جدی نکردم ولی فرزانه باز همون جمله تکراری بالا را بهش گفت و من سکوت کردم. تا 2 ساعت بعد که باهم بودیم (تویه جلسه)2 بار دیگه اون کلمه را بهم گفت(انگاری خوشش اومده بود)بهش گفتم که اولین فردیه که به خودش اجازه داده همچین واژه ای بهم بگه ولی جدی نگرفت.امروز دوباره تو جلسه دیدمش.کنارم نشست و بعد از چند دقیقه ،یادم نیست چی شد که شروع کرد به تکرار اون کلمات.اینبار با بد اخلاقی و محکم 3 بار گفتم " ناهید نع!نع!نع!" و یه دفعه دهنش بسته شد و ادامه نداد.

حالا یه وقت فکر نکنین اومدم اینها رو می گم که برام دست بزنین که چه دختر خوبیه!نه اونقدرها هم مودب نیستم(در ضمن این فعلا" شده نقطه ضعفم ) ولی از کلمات رکیک بدم میاد وگرنه منم حرف بد می زنم.البته هیچ وقت به خودم اجازه نمی دم کسی را از گفتن این کلمات منع کنم مگر اینکه مخاطبش من باشم یا اونقدر نزدیک باشه که احساس مالکیت کنم(!)(البته با خواهش)ضمنا" چون نظرم اینه که فحاشی هیچ تاثیری در شخصیت طرف مقابل نداره،یعنی اگه کسی بهم بگه خر ،من یهو چهارپا نمی شم و گوشام دراز نمی شه و عرعر نمی کنم،گارد خاصی ندارم ولی در عجبم که چرا افراد جامعه نه فقط برای فحاشی بلکه حتی برای تفریح و خوش و بش از واژه های رکیک استفاده می کنن و این عادت مختص هم آقایون و هم خانومها شده؟! اگه این ادبیات مشکل نداره چرا حاضر نیستیم جلو رئیسمون ،فلان دوست یا همکار جنس مخالفمون و یا بزرگترهای فامیل خودمون یا همسرمون و... اینطوری حرف بزنیم؟!چرا؟! لطفا"اگه نظر می ذارین در این زمینه راهنماییم کنید.من دارم اشتباه می کنم؟!

پ.ن:این همه خبر بد در یه روز: "بازداشت سعیدرضوی فقیه در فرودگاه در بدو ورود به ایران"  "روزبه ميرابراهيمی، اميد معماريان، شهرام رفيع زاده و جواد غلام تميمی (روزنامه نگار و وبلاگ نویس)در مجموع به هشت و نيم سال حبس و ۱۲۴ ضربه شلاق محکوم شدند"  "بازداشت نفيسه آزاد، عاليه اقدام دوست از فعالین حقوق زنان(چند روز قبل)"  "فیل ترینگ شدید سایتهای سیاسی و هک شدن سایت بالاترین" همه احتمالا" به دلیل دهه ی فجره!

پ.ن:ببخشید که مطلب طولانی شد.

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:34  توسط  آشنا  | 

اوباما سوگند خورد ورسما" دوره رئیس جمهوریش را آغاز کرد و تقریبا" همزمان در کشور ما جشن های سی سالگی پیروزی انقلاب و برقراری حکومت جمهوری! نیز آغاز شد.در آمریکا سیر تحولات اجتماعی و سیاسی 30 ساله اخیر به شدت فشرده بوده و سیاهپوستی که برده بوده و حق نداشته در رستوران کنار یک سفیدپوست غذا بخوره ،حالا با رای همون مردم به عنوان رئیس جمهورشون انتخاب میشه.البته شاید سیر تحولات اجتماعی وسیاسی  30 ساله اخیر ایران در کلام پرتمطراق تر باشه: براندازی نظام سلطنتی وبرقراری نظام جمهوری!ولی در عمل ما هنوز مشغول برده داری و برده فروشی به قیمت مناسبیم!

پ.ن:چند روز قبل در برگه های آزمایش قبل از ازدواج به یک زوج عجیب برخوردم.مرد متولد 1300(87 ساله)  و زن متولد1368(19 ساله) یعنی 68 سال تفاوت سنی!اعصابم به هم ریخته بود.در سالن نوه ی آقا داماد! رو دیدم که پسر 24 یا 25 ساله بود و مشغول شرح روند ازدواج پدر بزرگش بود.می گفت پدر بزرگم گفته زن پیر نمی خوام!مهریه دختر 12 میلیون تومان بود که خانواده پیر مرد نگران بودند پرداخت بشه و از ارثیه اونها کم بشه.مشخص شد وضع مالی خانواده دختر خوب نبوده و یک میلیون از مهریه قبل از ازدواج پرداخت شده و بقیه اش هم ...

  نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:44  توسط  آشنا  | 
وقتی یه آدم حامله ست و نمی خواد این واقعیت رو قبول کنه، این حاملگی و جنین ناخواسته به هر شکلی شده وجود خودش را به آدم اثبات میکنه :اول با ویار و حالت تهوع،بعد با بزرگ شدن شکم و در آخر هم با لگد!!!بعضی وقتها واقعیتها همین بلا را سر آدم میاره حتی اگه اون واقعیت به روشنی و وضوح حضور یک جنین در وجودت نباشه!

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:33  توسط  آشنا  | 
امروز مشغول انتقال وجه از یک عابر بانک بودم که  یه دفعه دیدم سئوال می کنه مبلغ ... به حساب کمیته امداد منتقل گردد؟با تعجب برگشتم به مراحل قبلی انتقال وجه و متوجه شدم زیر عنوان انتقال وجه به حساب دیگران ،عنوان انتقال وجه به حساب کمیته امداد اضافه شده و من اشتباهی دستم خورده روی این گزینه!!!فکرشو بکنید اگه متوجه نشده بودم مقدار قابل توجهی از حقوقم را ریخته بودم به حساب کمیته امداد!اونم من که حتی حاضر نیستم یه ۵ تومنی تو صندوقشون بندازم!!!فکر می کنید روزانه چند نفر دچار این توفق نسبتا" اجباری می شن!!!
  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 14:56  توسط  آشنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM